من خیلی اهل تلویزیون نیستم و خیلی تلویزیون نمی‌بینم.

اما یک شب که مهمان خانۀ برادرم بودم، یک لحظه در صفحه تلویزیون که روشن بود، دیدم که نوشته:

ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید!

این جمله انقدر برایم جالب بود و از آن لذت بردم، با وجود گذشت دو سال، همچنان در ذهنم باقی مانده و همیشه می‌گویم، واقعا جمله‌ی بسیار درست و صحیحی است.

یکی از داستان‌هایی که پدرم در کودکی برایم تعریف کرد:

زمانی که من ۴-۵ سالم بود، در روستا زندگی می‌کردیم.

پدر من، پاییزها و زمستان‌ها اوقات فراغت زیادی داشت، معمولا مردم در این فصول، کار چندانی نداشتند.

در مرکز روستا که در واقع مغازه ها در آنجا قرار داشتند، قهوه خانه‌هایی بود، معمولا مردان روستا در قهوه خانه‌ها بایکدیگر می‌نشستند، چای می خوردند، سیگار می کشیدند و از این ور و آن ور حرف میزدند.

آن موقع نه رادیویی وجود داشت و نه تلوزیونی، جدیدا فقط در روستای ما تلوزیون، آن هم از نوع سیاه و سفیدش آمده بود (سال ۶۵ یا۶۶ زمانی که جنگ بود­)

یک روز پدر من داستانی را، از یک بنده خدایی که در قهوه خانه باهم همنشین بودند رو برامون تعریف کرد و کلی خندیدیم.

این بنده خدا ۴۰-۵۰ سالی سن داشته، هر روز ظهر ها و عصر ها یا شب ها که میامد قهوه خانه

سبیل ها و لب و لوچه اش با روغن و کره محلی مدام چرب بود و وقتی به قهوه خانه می‌آمد و دوستان از او می‌پرسیدند: از لب‌و‌لوچه‌ات معلوم و مشخص است که غذای خوبی خورده‌ای، اون سبیل‌هایش را تابی می‌داد و قپی می‌آمد و می‌گفت: بله، پلوکباب خوردیم و کره!!

مردم نیز همیشه به حال این بنده خدا حسرت می‌خوردند و می‌گفتند چقدر انسان ثروتمندی است که انقدر غذاهای خوبی میخورد.

آن زمان با این دوره فرق زیادی داشت و در روستای ما تقریبا همه با نداری‌ سر می‌کردند، حتی نمی‌توانستند در ماه یک وعده برنج بخورند!

خلاصه این بنده خدا هر روز به قهوه خانه می‌آمد و همین اتفاق می‌افتاد، همیشه دهان و سبیلش چرب و چیلی بوده و می‌گفته که بله غذای خوشمزه و خوبی خورده‌ام.

یک‌روز که قهوه خانه پر جمعیت بوده و همه نشسته بودند.

و اتفاقا این بنده خدا هم در آنجا بوده، ناگهان یک پسر بچه‌ای با حالت شتاب‌زدگی وارد قهوه‌خانه می‌شود و رو به مرد سبیلو می‌گوید: ” بابا بابا؟ “

پدر میگوید: چی‌شده پسرم؟

پسرک می‌گوید: گربه، روغن سبیلت را خورد، بیچاره شدیم!

همه به او نگاه می‌کنند و مرد خجل می‌شود و بلاخره او نیز به مردم با شرمندگی از حرف‌های دروغش، از قهوه‌خانه خارج شده و با خجالت به سمت خانه‌اش برمی‌گردد.

بعد ها پدرم گفت که دیگر از خجالتش به قهوه‌خانه نمی‌آید.

 آن مرد با سبیل‌های چربش می‌گفت بهترین غذاها را می‌خورد و مردم، خود را با او مقایسه می‌کردند و تصور و حرفشان این بود که این مرد خوشبخت است و ما بدبخت هستیم.

می‌خواهم در نتیجه‌ی این داستان بگویم: آن پیامی که در تلویزیون دیدم

“ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید”

اولین باری بود که این جمله را در صفحه‌ی  تلویزیون دیدم، یاد این خاطره افتادم که پدرم برایم گفته بود.

خیلی وقت ها ظاهر زندگی دیگران نیز همین‌گونه است، شما ممکن است در پیج اینستاگرام دیده باشید، آقا یا خانمی از چیزهایی عکس گذاشته‌اند که بسیار لاکچری و خوشمزه هستند.

اکثر افراد عادی فکر می‌کنند که چقدر این‌گونه افراد وضعیت زندگی‌شان خوب است، چقدر حالش خوب است و…

لطفا ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید.

خودتان را با افرادی که بالاتر از سطح خودتان هستند مقایسه نکنید.

با کسانی که یک پله از شما پایین تر هستند مقایسه کنید.

بدانید که ذهن انسان برای درک بهتر مفاهیم مقایسه انجام میدهد.

حواستان  باشد تا حالتان خوب بماند.

1 پاسخ
  1. عباس بهادری
    عباس بهادری گفته:

    این داستان مصداق زندگی بسیاری از ماهاست که همیشه می خواهیم از اصل خود فاصله بگیریم. همین سبب میشه زندگی راحتی نداشته باشیم.
    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ……..
    بسیا عالی بود و ممنون بابت به اشتراک گذاشتن این داستان یا خاطره زیبای خودتون

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *